Saturday, January 13, 2007

شنبه

وقتی برف میاد از بوش و سکوتش می فهمم! تا چشمم رو باز می کنم می پرم دم پنجره و بعدم پای تلویزیون که بگه مدارس تعطیلن! مسخرس اما الان 14-15 ساله که اینکارو میکنم! اونم با چه شوق و ذوقی

Wednesday, January 10, 2007

هورااااااا

من زاییدم بالاخره! یا یکی زایید مرا بالاخره! یا زائوندند مرا بالاخره! در هر صورت که تولدیست مبارک احوال و فرخنده حال

Monday, September 11, 2006

Just miss U so

راحت و سیال بود، با صدایی نرم و آرامش دهنده. در تمامی هیبت مردانه ومیانسالش،چشمان تیزهوش و سوال کنندهء یک بچه خودنمایی میکرد. وقتی حرف می زد، چشم به کاغذ می دوخت و همیشه پس از پایان سوالش به لبهای طرف مقابل نگاه میکرد،انگار که منتظر شنیدن پاسخ بود. راه رفتنش را زیاد ندیدم. بلند حرف زدنش را نشنیدم. وقتی طرحی می زد، با خطوطی سریع و کوتاه ولی نرم، همچون نوازش، همیشه نیما می خواند. آخرین شعرش زن انگاسی بود

Tuesday, September 05, 2006

Love is blind..

دوهفتهء پیش با هم قهر کردید. خیلی راحت و ساده بود. می دونستی که کم محلی کرده ای، ولی اون نمی دونست که حالت چقدر بده.پس هر دو به طور خودکار از دو هفتهء پیش، دیگه با هم حرف نزده بودین. حالا داره از روبروت میاد. زیر چشمی نیگاش میکنی و میفهمی که قبلاً نیگات کرده. تصمیم میگیری مثه یه غریبه رفتار کنی. اونم تصمیمشو گرفته! به موازات هم از کنار همدیگه رد میشید و تو با خودت فکرمیکنی، یعنی هیچوقت همدیگرو میشناختین؟ نه بابا! ما همیشه فاصلهء فکری داشتیم. همیشه مثه غریبه ها بودیم و خوشحال از این طرز فکرت ، میری پشت میزت میشینی . در تمام این مدت سعی کردی خودتو قانع کنی که به صورت یه غریبه نیگا میکردی! اما درست چند لحظه بعد ،دلت براش تنگ می شد. از دست خودت حرصی میشی، باد گلویی می کنیو میگی، هنوز دوتا سه شنبهء دیگه تا آخر ماه مونده. و در گوشت صدای برخورد دو تن آشنا رو شنیدی که با لبخند بهم خیره شدن! ...تق

Sunday, September 03, 2006

حالا بیا اینجا...بیا اینجا...

بدو زودی بیا ابر الکترونیتو بذار رو ابر الکترونیم! می خوام الگوی ماچ کردنتو بسازم اینجا

Monday, August 28, 2006

آويزونا

از پيرزنا خوشم نمياد. مخصوصاً اين يكي كه كنارم نشسته اول كه خوب وراندازم كرد، و بعدم با قسمت آويزونه روسريش دماغش رو تا پنج دقيقه گرفته بود! حالام كه داره دونه دونه موهاي سفيد و كوتاهي رو از روي روسريش بر مي داره رو ميريزه رو من

Sunday, August 27, 2006

Mesemes!

بزن اين كانال رو نگاه كن اگه خونه اي
(كمي بعد)
اي شيطون!پس تو هم دستات تو دست امپرياليستهاست
(با طعنه)
پس چي! فكر كردي دنيا فقط تو دست شما بورژواهاس
اگه بورژوئيسم بده، پس چرا تو چشات همش به كيسه بورژواهاس
(بهش برخورد)
كي گفته بده؟ در ضمن چشماي من به جيب بابامم نبوده و نيست، چه برسه به بورژواها
(هميشه از حرص دادنش لذت ميبرد)
باريكلا! حالا كه با عرق جبين! دنباله يه لقمه نون هستي، قر و فر گنجي چه به درد تو مي خوره
(ديگه ياد گرفته بود بزنه به كجا )
اين چيزا واسه من يعني زندگي، عشق به زندگي ،دليل زندگي و كلاً لذت از زندگي
...
(خيلي رك و خيره داغونش كرد)
ميدوني، ... اين حرفا خيلي به تيپ ژيرگول پيرگولت نمياد