راحت و سیال بود، با صدایی نرم و آرامش دهنده. در تمامی هیبت مردانه ومیانسالش،چشمان تیزهوش و سوال کنندهء یک بچه خودنمایی میکرد. وقتی حرف می زد، چشم به کاغذ می دوخت و همیشه پس از پایان سوالش به لبهای طرف مقابل نگاه میکرد،انگار که منتظر شنیدن پاسخ بود. راه رفتنش را زیاد ندیدم. بلند حرف زدنش را نشنیدم. وقتی طرحی می زد، با خطوطی سریع و کوتاه ولی نرم، همچون نوازش، همیشه نیما می خواند. آخرین شعرش زن انگاسی بود